فقر عامل بسیاری از انحرافات و نابسامانی های اجتماعی است و متاسفانه کشور ما با داشتن ذخایر عظیم نفت و گاز و... بسیاری از مردم اش زیر خط فقر و فقر مطلق زندگی که نه زنده اند.
دیروز با یکی از دوستانم صحبت می کردم، از وضعیت بد اقتصادی خانواده خود می گفت. از بی کاری گاه و بی گاه پدرش، از وضعیت خواهر کوچکترش که در آستانه ی جدایی از همسرش قرار دارد، از کفش و لباس نداشتن برادرش. می گفت خواهرش مجبور است روزی چهار بار مسیری را که پیاده حداقل ۴۵دقیقه طول می کشد را طی کند تا به محل کارش برود و برگردد تا بتواند صرفه جویی کند و کرایه ی ماشین ندهد. و به سبب این که چند روزی است در خانه غذای درست و حسابی ندارند پدرش مجبور است بدون ناهار سرکار برود.
زندگی با اعمال شاقه و در واقع رنده بودن با اعمال شاقه، زمانی که خانواده ای مجبور است بسیاری از ماه های سال را با۱۰۰۰۰تومان بگذاراند ، زندگی نمی کند و فقط زنده است. همه ی این نمونه ها در حالی است که آقایان بسیار محترم دیگری هستند که فقط روزی ۱۰۰٫۰۰۰تومان خرج پوست هندوانه ی اسب های دخترشان می کنند یا فلان آقای محترم سلطان شکر لقب می گیرد یا دیگری معادن کشور را قلع و قمع می کند و .... البته این در کنار هزینه های میلیاردی است که صرف سفر آقایان به شهرهای مختلف کشور می شود تا به کوری چشم استکبار جهانی نشان دهنده ی پشتیبانی مردم از نظام و انقلاب باشد. بحث آقازاده ها هم بماند برای بعد.
به راستی با وجود همه ی ثروت های ملی و نفت بشکه ای بالای ۱۰۰دلار علت فقیر بودن اکثریت مردم کشور ما چیست؟ شاید سیاست دولت این است که با درگیر کردن مردم در غم نان از فکر کردن آن ها جلوگیری کند تا نفهمند چه به روز شان می آید!!!!!
اما برای بسیاری از کودکان این روز معنا و مفهومی ندارد و یا شاید اصلن ندانند چنین روزی به نام آن ها نام گذاری شده است. کودکانی که مورد سوءرفتار قرار می گیرند، کودکانی که کتک می خورند و به آن ها تعرض می شود. کودکان خیابان و کار .
کودکانی که به دلیل فقر خانواده هایشان مجبور به ترک تحصیل شده اند تا بتوانند کار کنند و کمک خرج خانواده باشند. سهم ناچیز در آمد آن ها گاه می تواند چنان موثر باشد که خانواده را از گرسنگی برهاند و حداقل معشت را فراهم آورد. بیشتر آن ها مجبورند در خیابان ها یا کارگاه های زیر زمینی روزی ۱۲ ساعت یا بیشتر جان بکنند تا بتوانند اجاره ی خانه، خرج خوراک، خرج تحصیل خواهر و برادر کوچکتر و یا حتا پول مواد مخدر پدر و مادرشان را تامین کنند. این کودکان ناگزیرند در سن ۶-۷ سالگی با دنیای کودکی خداحافظی کنند و وارد دنیای خشن و بی رحم بزرگسالان شوند و با فرهنگی آشنا شوند که با دنیای لطیف و بازیگوش آن ها فرسنگ ها فاصله دارد.
کودکان کارگر اگر شانس بیاورند می توانند در کارگاه های کفاشی، آجر پزی، شیشه و سرامیک سازی و... در ازای هفته ای حداکثر ۵-۶ هزار تومان بدون بیمه و غذا کارکنند. آن ها در کنار کارگرانی کار می کنند که چند برابر سن آن ها را دارند و در ازای همان کار چند برابر کمتر از آن ها حقوق می گیرند و در واقع استثمار می شوند. و آن هایی که شانس کار کردن در این کارگاه ها را پیدا نمی کنند نا گزیر به خیابان ها روی می آورند و به فروختن فال و گل می پردازند و یا در سطل های زباله دنبال پلاستیک می گردند. بسیاری از این دخترها و پسرها در خیابان ها کتک می خورند، تحقیر می شوند و توهین می شنوند، مورد تعرض جنسی قرار می گیرند و یا در تصادف ها کشته می شوند.
با چنین وضعیت رقت باری چگونه می توان از آن ها انتظار داشت که روز کودک را به خاطر داشته باشند.
آن ها از روزی که مجبور شدند از درس و مدرسه و زمین فوتبال و عروسک هایشان دل بکنند و گردن کج کنند در ازای پولی که بتوانند به خانه ببرند تا از گرسنگی نجات پیداکنند با کودکی خداحافظی کردند.این کودکان از روز جهانی کودک و مبارزه با کار کودکان و پیمان نامه ی جهانی حقوق کودک چیزی نمی دانند. آن ها یاد گرفته اند که باید نان آور خانه باشند و شاید ممنوعیت کار کودکان برای آن ها و خانواده هایشان در حکم مرگ باشد.
در چنین شرایطی است که آقای قالیباف ۳ میلیارد تومان برای بازسازی لبنان هزینه می کند و آقای احمد نژاد در نیکاراگوئه خانه می سازد و سخاوتمندانه حماس و حزب الله را از خوان نعمت ایران بهره مند می سازد.
اما من چه می توانستم بگویم و چه کاری از دستم برمی آمد. در این سال ها که از آشنایی من با این دختر می گذرد همه ی تلاشم را کرده ام، هر کاری که بلد بودم. اما خودم هم به شدت خسته و نا امید شده ام. وقتی پشت تلفن با آن وضعیت هق هق گریه می کرد و می گفت "حسرت زندگی دیگران را می خورم"مثل این بود که دنیا دارد روی سرم خراب می شود. هنوز هم صدای هق هق گریه هایش در گوشم زنگ می زند. کاش می توانستم و بلد بودم کار دیگری برایش انجام دهم، کاش حداقل می توانستم آرامش کنم و به او اطمینان بدهم که سرانجام روزی نتیجه ی این همه از خود گذشتگی و فداکاری اش را خواهد دید و حتمن فردا برای او روز دیگری خواهد بود. اما او به قدری خسته ومستاصل بود که می گفت حتی می تواند از کودک شش ماه اش هم بگذرد. کاملن به او حق می دهم .
شاید اگر وضعیت خانه ی پدرش به گونه ی دیگری بود، اگر آن ها این قدر فقیر نبودند و می توانستند او و کودک اش را بپذیرند و یا حتی اگر خودش کاری بلد بود و سوادی داشت می توانستم بگوییم طلاق بگیرد، اما با این شرایط مطمئن نیستم که طلاق راه کار مناسبی باشد.
اصلن دوست ندارم از شوهرش چیزی بگویم و بنویسم و تنها می توانم بگوییم این آدم ها موجودات نفرت انگیزی هستند که همه چیز را قربانی هوس های آنی خودشان می کنند و تلاش هایی که برای نجاتشان می شود را درک نمی کنند. شاید بعضی دوستان خرده بگیرند که یک معتاد بیمار است، اما آدم بیمار به دنبال درمان می رود ، ولی آدمی که بعد از چند سال و بیش از بیست بار تلاش هم چنان به روش خود ادامه می دهد دیگر بیمار نیست.
غروب بود،
گل آفتاب گردان تو آسمون به دنبال خورشيد می گشت.
پیدایش نکرد
در این بین، ستاره به گل چشمک زد.
گل سرش رو پائين انداخت.
گلها هرگز خيانت نمی کنند.
